محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
84
خلاصة الحكمة ( فارسى )
[ تعريف قوا ] : بدان كه قوا جمع ، قوّه است . و « قوّه » ، [ به ] معنى امرِ موجود در حيوان است كه ممكن باشد از آن [ حيوان ] - بواسطهء آن امر - صدور و ظهور افعالِ شاقّه و حركات متعِبهء غير متوقَّعه از مثل آن و خسته و باز نماند از آن و ضِدّ آن را « ضَعف » نامند . و قوّت به اين معنى را مبدأ و لازمى است : مبدأ آن ، قدرت بر فعل و ترك است كه اگر خواهد بكند و اگر خواهد نكند و ضدّ اين را « عَجْز » نامند . و لازم ، آن است كه به زودى و سهولت و آسانى منفعل نگردد از چيزى ؛ زيرا كه اگر به زودى و سهولت منفعل گردد ، در اوّل امر باز مىماند از تحريكات شاقّه و اتيان افعال صعبه . و چون او را كَلال و مَلال از آنها عارض نگردد ، باز نمىماند از فعل و در كَدّ و سعى باشد در اتمام آن . و همين امور خود شاهد « 1 » و دليل شدّت آن قوّت و قدرت است . پس اطبّاء ، نقل نمودند اسم آن قوّه را بر آن مبدأ - كه قدرت است - و بر آن لازم - كه عدم انفعال است به آسانى - و از قوّت ، قدرت و عدم انفعال خواستند . و نيز ، آن قدرت را : وصفى است كه به منزلهء جنس آن است ، و آن ، عبارت از ضعفِ مؤثّره در غير است . و لازمى است كه آن ، « امكان » در مقابلِ « فعل » - به معنى حصول است ؛ زيرا كه از شخص قادر هرگاه صحيح باشد صدور فعلى و يا ترك آن ، « امكان » فعل مقدور او را لازم خواهد بود ؛ زيرا كه معنى « امكان » آن است كه طرف وجود و عدم ، او را مساوى و شىءِ ممكنْ قابل هر دو باشد . پس ثانياً نقل كردند اسم قدرت را به سوى آن جنس - كه صفت مؤثّره در غير است - و از قدرت همين را خواستند و به سوى آن لازم - كه امكان بدان معنى است - و ناميدند امكان را « قوّه » و امرى كه متعلّق به امكان است - يعنى حصول را - « فعل » و گفتند ؛ مثلًا اين ابيض ، اسوَدِ بالقوّة است ؛ يعنى ممكن است كه بگردد سياه بالفعل .
--> ( 1 ) . الف : شايد .